«ای ناهید پاك بی آلایش و توانا، آرزومندیم كه مرا خوشبخت سازی، و به شهر یاری (دارائی) بزرگ برسانی، آن شهریار كه، از خورش فراوان و بهره بزرگ برخوردار باشد، و از اسبهای شیهه زننده، و از چرخهای خروشنده، و از تازیانه شیبا (تند جنبنده)، و از انبار انباشته، و از همه چیزهایی كه از برای زندگی خوب به كار آید. اینك مرا ای ناهید بزرگ و پاك، آرزوی داشتن دو چالاك است، یك چالاك دو پا و یك چالاك چهار پا، این چالاك دو پا (مرد دلیر ) از برای گردانیدن گردونه در پهنه كارزار، و این چالاك چهار پا (اسب) از برای در هم شكستن دو بازوان لشگر فراخ، از چپ به راست . از راست به چپ».«فقره 130 ـ 131 آبان یشت» دانشمندان و پژوهندگان بزرگ، شرق را «گهواره تمدن» نامیده اند، و این لقبی است كه مشرق شایستگی داشتن آن را دارا بوده است.در آغاز هزاره دوم پیش از میلاد، هنگامیكه جهان در تاریكی و نادانی به سر می برد، در شرق تمدنهای درخشانی چون تمدن سومر، واكاد، به اوج عزمت خود رسیده بود. آثار این تمدنهای بزرگ كه از چند هزار سال پیش از میلاد مسیح بنا گذارده شده بود، حتی امروز نیز به چشم می خورد.اما در همین هنگام تحولی تازه در شرق رخ داد، این تحول بزرگ كه پدیدآورنده تمدن عظیمتری از آنچه وجود داشت گردید، و تمدن امروزه جهان ما، بر پایه های آن قرار دارد، ورود دسته های جدیدی از مردم تازه، به نام هند و اروپاییان ، به عرصه جهان قدیم بود.هندو اروپائیها كه بودند، و از كجا آمدند؟هند و اروپائیها، اجداد مردم سفید پوستی هستند كه امروزه در قسمتی از آسیا، مانند ایران، هند و افغانستان و سراسر اروپا زندگی می كنند و پس از كشف جهان جدید (امریكا و استرالیا) به این قارهها نیز مهاجرت كردند. تحقیقات نژاد شناسی و زبان شناسی نشان میدهند كه، هند و اروپائیان دارای نژاد و زبانی واحد بودند، و به صورت دستههای مختلف در كنار یكدیگر زندگی می كردند. درباره محل سكونت آنها فرضیه های گوناگونی وجود دارد.فلات پامیر، دشتهای وسیع سیبری، تركستان، كرانه های بالتیك، اسكاندیناوی، جلگههای آلمانی و لهستانی و اروپای مركزی، همگی بنام مسكن اولیه هندو اروپائیها نام برده شده است. اما آنچه درستتر بنظر میرسد، این است كه مكان اقوام متعدد هند و اروپائی، استپهای جنوبی روسیه و دشتهای وسیع اوراسی، یعنی مناطق بین دانوب و ولگا بوده است.شواهد باستان شناسی، و كشف تمدن معروف كورگانی (تومولی)، این فرضیه را تا حدی تأیید می كند. آنچه مسلم است آنكه، مردم هند اروپایی در دشتهای گسترده ای از شمال رود دانوب تا ارال پراكنده بودند، و به سبب وضع خاص این دشتها، و نبودن موانع طبیعی ارتباط نزدیكی با هم داشته اند . همین پراكندگی و فاصلههایی كه بین این دستهها وجود داشت، سبب گردید كه اختلاف زبان بین آنها پدید آید.هندو اروپائیان مردمی چادر نشین بودند، كه به گلهداری می پرداختند.در حدود نیمه دوم هزاره سوم ق ـ م، یعنی در پایان عصر نوسنگی، و آغاز عصر فلز، این مردم توانستند كه اسب را اهلی كنند و به ارابه ببندند و یا از آن به عنوان وسیله بار كشی استفاده كنند.وجود استپهای وسیع و هوای مساعد آن، اجازه پرورش اسب را به این مردم می داد زیرا این استپها برای رشد اسب بسیار مناسب بود. البته بشر اولیه، اسب را مانند سایر حیوانات از مدتها قبل به صورت یك حیوان وحشی میشناخت، و از گوشت آن به وسیله شكار و به عنوان غذا استفاده می كرد. اما اولین بار این حیوان وحشی در حدود 2500 سال پیش از میلاد، به وسیله هند و اروپائیها اهلی شد.عدهای از دانشمندان عقیده دارند كه، سرزمین اصلی اسب، كوههای تیانشان و تركستان است، یعنی در همان مكانی كه دسته ای از هند و اروپائیان در آنجا به طور پراكنده زندگی می كردند.در هر حال اسب اهلی شده، ارمغانی بود كه هند و اروپائیان با خود به سراسر جهان بردند.این موفقیت به هند اروپائیان اجازه داد كه، با سرعتی كه تا آن روز در جهان بی سابقه بود به مهاجرت به پردازند، و بر سایر ملل پیروز شوند. از عوامل عمده این پیروزی، وجود اسب بود كه از آن به عنوان یك حركت سریع استفاده شایان می شد.تاریخ آغاز مهاجرت آریائیها را، باید در حدود اواخر هزاره سوم قبل از میلاد دانست، دسته های مختلف هند اروپائی از را ه های گوناگون به جانب اروپا و آسیای صغیر و ایران سرازیر شدند.ورود هند اروپائیان ، جهان قدیم را به كلی ساخته، و تحولات تازهای پدید آورد و به فرمانروائی چند هزاره ساله نژاد ازیانی و سامی در آسیای غربی خاتمه داد.چنانكه دیدیم اسب به عنوان وسیله كشیدن ارابه و بار، در اواسط هزاره سوم پیش از میلاد مورد استفاده هند و اروپائیان قرار گرفت. اما تاریخ استفاده از اسب به عنوان وسیله سواری و جنگی روشن نیست. عقیده بعضی از پژوهندگان براین است: «مغولهائی كه متعلق به دسته زبانهای اورال و اتائی بوده آن، و رمه های اسب داشتند، كه در چراگاههای استپ پرورش می یافتند به نظر می آید كه، به كار بردن اسب را در سواری و جنگ به آریائیها آموخته باشد.» مهاجرت هند اروپائیان، یكباره انجام نگرفت. بلكه از دریای خروشانی كه، مداوم در حال جنبش و حركت بود، آنها به صورت امواج متعددی، با فاصله مختلف، به حركت در می آمدند.دسته های مختلف مردم هند اروپائی، در زمانهای مختلف مردم به سرپرستی سركردگان، مهاجرت خود را آغاز كردند. در باره سبب مهاجرت این اقوام فرضیاتی مختلفی وجود دارد.تغییرات شدیدی جوی و سردی هوا، فشار اقوام و قبایلی به جزء هند و اروپائیان، جستجوی مراتع و كثرت جمعیت، هر یك از دلایلی است كه برای مهاجرت آرینها آورده شده است.اما علت مهاجرت هر چه باشد، این امواج مهاجرین توانست، بسیاری از حكومتهای بزرگ را واژه گون سازد، و امپراتورهای جدیدی بپا كنند كه به آنها اشاره خواهد شد. گفتیم كه دستههای متعدد مهاجرین، به جانب اروپا و آسیا به حركت در آمدند. آنها با سرعتی كه تا آن روز به دون سابقه بود، به كمك ارابه های خود، كه در حكم خانه آنها نیز بود و با اسب كشیده می شد، به جانب دنیای جدیدی، كه قرار بود پایه های دول نیرومندی در آنجا بنا شود، پیش می رفتند. در اینجا مهاجرت آن دسته از هند و اروپائیهائی مورد توجه ماست كه به فلات ایران مهاجرت كردند.این مردم دارای تمدن خاص خود بودند. اسب سواری و شكار از عادات این اقوام به خصوص سران آنها بود، و آنچه بعدها سبب ایجاد سواران و نجیب زادگان و بالاخره زندگی اشرافی گردید، نتیجه مستقیم تمدن آریائیها بود.بهر حال آنچه مسلم است، در آغاز هزاره دوم ق .م دسته ای از این آریائیها، از راه قفقاز وارد غرب شدند، و در نواحی زاكروس متمركز گردیدند. این دسته از سواران به زودی با كاسیها كه مردمی آسیائی بودند در آمیختند، و حتی توانستند طبقه حاكمه ای تشكیل دهند، حكومت را به دست گیرند. مراتع و چمن زارهای نواحی زاكروس، و مركز لرستان جدید، محل مناسبی بود برای پرورش اسب، كه به وسیله مهاجرین جدید به این سرزمین آمده بودند.این طبقه حاكم جدید، توانست كه دامنه متصرفات خود را از طرف شمال و شرق توسعه دهد، و به زودی مناطق جدیدی را از جمله همدان و اطراف آن را زیر تسلط خود در آورد. نفوذ و قدرت این دولت نیرومند كه تحت رهبری اقلیت آریائی اداره می شد، بالاخره حكومت بابل را ساقط كرد. باین ترتیب كاسیها مدت 576 سال یعنی از سال1760 تا 1185 ق . م بر بابل حكومت كردند.این دراز مدتترین تسلط خارجی بر بینالنهرین بود. مقدار زیادی آثار برنزی از این دوره در مناطق مختلف لرستان به دست آمده كه می رساند، مردم ساكن این منطقه سوارانی ماهر بودند و به كار پرورش اسب می پرداختند.در بین این اشیاء مجسمه اسب سوار -دهنه ـ مالبند و تزئینات مربوط بساز و برگ اسب، كه با نقوش حیوانات مختلف از قبیل اسب و بز كوهی و سایر حیوانات و موجودات اساطیری و انسان تزئین شده است، فراوان دیده میشود.مراتع و چمنزارهای وسیع، و دامنه های پر آب و علف، سبب رونق پرورش اسب، در بین آنها گردید. تا جائیكه آنها اسبهای مورد نیاز ارتش های بابل و آشور، و سایر كشورهای آسیای غربی و حتی فینقیه را تأمین میكردند.علاوه بر آثار برنزی لرستان، مجسمه سفالی اسبی از آثار هزاره دوم ق.م. نزدیك ماكو پیدا شده، كه «بر پشت آن، شكل زین و برگ با نقوش حیوان و ریشههای اطراف نقاشی شده است و تسمههای سینه بند و افسار اسب با وضع بسیار نمایان و هوشمندانه نمودار میباشد» به نظر میرسد جل اسب از جنس نمد، و اشكال تازی و پرندگان و گلها، از جنس چرم است كه قبلاً بریده، و روی جل دوخته شده است. با توجه با اینكه، است برای اولین بار بوسیله آریائیها به فلات ایران آورده شده، باید چنین تصور كرد كه، این مجسمه سفالی از آثار اولین دسته از مهاجرین آریائی است كه از راه شمال دریای خزر و قفقاز وارد فلات ایران شده اند. و شاید متعلق به همان اقوامی باشد كه در نواحی لرستان ساكن گردیدند. اثر دیگری مربوط به اسب و متعلق به هزاره دوم ق.م، لوحه مفرغی چكش كاری شده ای است كه شاید یراق تجملی اسبی جنگی بوده، در سلدوز (آذربایجان غربی) بدست آمده. روی این لوحه نیز نقش اسب دیده میشود.در اواخر هزاره دوم یعنی مدتی پس از زمانیكه آثار برنزی لرستان نشان میدهد، اقوام آریائی از راه قفقاز به ایران وارد شده اند، آثار مكشوفه از تپه سیلك(گورستان ب) حكایت از تحولات جدیدی در داخل فلات ایران میكند. در طرز تدفین اموات تغییراتی پدید آمده، و در گورها تعداد زیادی اشیاء آهنی و مفرغی، از جمله مجموعهای از ساز و برگ، شامل لگام و اشیاء دیگری، برای آراستن سر و سینه اسب دیده میشود. . از همان زمان است كه نقش اسب بر روی ظروف سفالی ظاهر می گردد.روی مهرههای كشف شده از سیلك نیز، می توان نقش اسب سوار را مشاهده كرد. به این ترتیب قطعی است كه، در اواخر هزاره دوم پیش از میلاد، دسته دیگری از آریائیها وارد ایران شده اند. آنها سوارانی بودند كه به تزئین اسبهای خود علاقه فراوانی داشتند، اشیاء بدست آمده كه تعداد زیادی از آنها كه جنبه تزئینی دارد، نشان دهنده این موضوع است. مجسمه منقوش اسب دیگری، متعلق به سده هشتم پیش از میلاد در كشفیات شوش بدست آمده، كه دارای جلی است از نمد. و نقوش این جل عبارت است از گراز و مرغ ماهیخوار.علاوه بر جل نقش دار، مجسمه داری پیش سینه ای نیز می باش، كه با نقش مرغ ماهیخوار تزئین گردیده. نقوش این جل و پیش سینه نیز، باید از جنس چرم باشد كه بر روی نمد دوخته اند بنابراین آراستن جل و زین و برگ اسب با قطعات بریده شده از چرم، از هزارن سال پیش در ایران متداول بوده است.اثر دیگری كه نقش اسب و گردونه بر آن دیده میشود، كاسه زرین و جام نقره حسنلو است.این ظرفها متعلق به (مانا)هاست، كه مركز حكومت آنها، در جنوب دریاچه ارومیه قرار داشته، و از قبائل آریائی بوده اند. (مانا)ها كه بنظر میرسند در اوایل هزاره اول ق.م، در این ناحیه متمركز شده اند، بطور دائم در میان فشار دو دولت نیرومند، آشور و اوراتور قرار داشته اند، و بالاخره حكومت آنها در حدود 800 ق. م، بوسیله هجوم خارجیها از میان رفت (مانا)ها بعد جزء حكومت ماد شدند.از آثار دیگری كه در حفریات اخیر بدست آمده، و نقش اسب روی آن دیده میشود، جام طلای كشف شده در چراغعلی تپه گیلان است. قدمت این جام طلا نیز در حدود قرن هشتم ق.م. می باشد.چنانكه گفتیم آریائیها به هر جا كه قدم گذاشتند، اسب نیز همراه آنها، یا بوسیله اقوامی كه در اثر تماس و نزدیكی با آرینها با اسب آشنا شده بودند، به سرزمینهای دور دست جهان رفت. اسب به بینالنهرین بوسیله كاسیها برده شد. قبل از هجوم كاسیها، بابلیها با اسب آشنا نبودند و حتی در قوانین همورایی (2081ـ2123 ق.م) با آنكه از سایر حیوانات نامبرده شده، نام اسب دیده نمی شود، و ارابه های بابلی بوسیله گاو و سایر حیوانات كشیده میشد. تاریخ رفتن اسب به بینالنهرین باید در اوایل هزاره دوم ق.م. باشد. بابلیها این حیوان جدید را كه از جانب شرق و از كوههای زاكروس به سرزمین آنها وارد شده بود «خر مشرقی» یا «خر كوهی» می گفتند.دسته دیگر آریائیها، یعنی هیتیها، و میتانیها، اسب را به آسیای صغیر بردند. در حدود سال 1700 ق.م. اسب بوسیله پایه گذاران سلسله شانگ به چین رفت. بردن اسب به مصر بوسیله هیكسسها انجام گرفت. قبل از آنها مصریان با اسب آشنا نبودند، و در نقوش مصری تصویر اسب دیده نمیشد. درباره نژاد هیكسسها عقاید مختلفی اظهار شده، ولی قطعاً آنها آریائی نبودند، بلكه از آسیائیها بودند كه، در اثر مجاورت و تماس با آریائیهای مهاجر، اسب را شناخته و مورد استفاده قرار دادند.هجوم هیكسسها را باید نتیجه تحولاتی دانست كه در اثر تسلط آریائیها در آسیا بوجود آمده بود. استقرار هیتیها در آناتولی، كاسیها در بابل. و بالاخره هوریها و میتانی ها در مناطق مختلف آسیای صغیر، سامیها را ناچار به ترك سرزمینهای خود و رفتن به طرف كنعان و مصر كرد.این مهاجرین در دلتای شرقی مسكن گرفتند، و به آسانی توانستند بر مصر كه گرفتار اختلافات داخلی بود مسلط شوند. تجهیزات آنها از نظر نظامی بر مصر برتری داشت. ارایه آنها كه بوسیله اسب كشیده میشد وسیله قاطعی برای پیروزی آنها بود. این وسیله جنگی را آنها از آریائیها اقتباس كرده بودند، و برای مصریان سلاحی وحشت آور بود. هیكسسها كه در حدود 1730 ق.م. هجوم خود را آغاز كرده بودند بالاخره بوسیله آهموزیس (1580ـ1558 ق.م) مؤسس سلسله هجدهم از مصر اخراج شدند. به همین ترتیب اسب به هند و یونان رفت. قرنها پس از ورود اسب به ایران، ایرانیان اسب را به صحرای عربستان بردند و از آن پس اسب عربی معروف گردید. رفتن اسب به عربستان، باید پس از هخامنشیان باشد، زیرا اعراب تابع امپراطوری هخامنشی سوار بر شتر می جنگیدند.در آغاز هزاره اول قبل از میلاد، امواج دیگری از مهاجرین آریائی، متوجه ایران شد. این مهاجرین برعكس مهاجرت اولیه كه در حدود 1000 سال قبل از آن واقع شده بود، توأم با پیروزی بود. چه این بار اقوام آریایی در اقوام بومی مستهلك نشدند. راهی را كه آنها انتخاب كردند، همان جاده های قدیم، یعنی قفقاز و ماوراءالنهر بود. «شعبه شرقی ایرانیان كه از ماوراءالنهر آمده بودند، نمی توانست به طرف هنر و كش گسترده شود، زیرا همه ناحیه رخج و پنجاب، در دست شعبه خواهر آریاییان ـ هندوان آینده افتاده بود، و آنان در دوره مهاجمه قدیم هند و ایرانیان، در آن حدود مستقر شده بودند. بنابراین تازهواردان مجبور بودند به سوی نجد ایران، در طول جاده طبیعی كه از بلخ به طرف قلب ایران پیش می رفت حركت كنند».ایرانیانی كه در طول كوههای زاكروس حركت می كردند، با تمدنهای جدیدی از قبیل بابل و آشور، اورارتو مواجه شدند. این كشورها كه هر یك دارای تمدنی بودند، در حكم سدی ایرانیان را متوقف ساختند. دره های وسیعی كه مسكن ایرانیان گردید، مراتع خوبی برای تربیت اسب، و استخراج مواد معدنی به خصوص صدور آهن بود، كه امپراطوری آشور نیاز فراوانی به آنها داشت. بعلاوه كوه نشینان زاكروس كه طبقه جنگجویان آن رو به زیادی بود، خطری برای آشور به شمار می رفت. این عوامل سبب تجاوز دولت آشور نسبت به ایران گردید. طی قرنها زد و خورد كه همراه با قتل و غارت و سوختن و اسارت بود، آشور كوشید كه این منطقه را زیر تسلط آورد، اما موفقیتی حاصل نكرد. در اینجا بود كه آشور ناچار برای آنكه بتواند، با سواران جنگجوی ایران برابری كند، سواره نظام ایجاد كرد، و این در حقیقت ایرانیان بودند كه آشور را، وادار به تشكیل سواره نظام كردند، زیرا تا سال 860 ق.م. آشور فاقد سواره نظام بود.چنانكه گفتیم مهاجمات آشور بر علیه ایران، مدتها به طول انجامید. حتی سارگن دوم در سال 713 ق. م. بر ماد مسلط شد. اما اتحاد ماد به زودی در میان دیااكو، و پسرش فرورتیش عملی گردید. اگر چه تلاش فرورتیش برای كوتاه كردن آشور به پیروزی منجر نشد، و حتی بدبختانه بر اثر ضعیف شدن مادها، سكاها به صورت مهاجرین تازه به شمال ایران وارد شده بودند، بر مادها مسلط شدند (653ـ 625). اما او در ایجاد قوای منظمی برای دولت ماد بسیار كوشید، و دسته های منظم سربازان از جمله سواره نظام ایجاد كرد.اصلاحات نظامی او در زمان هوخشتر اولین پادشاه ماد بود، كه سواره نظام ماهر و منظم ایجاد كرد. «این سواران از كودكی به اسب سواری، و تیراندازی و قیقاج زدن مانند سواران پارتی چند قرن بعد عادت كرده بودند ». هوخشتر از تسلط سكاها استفاده كرد، و روش جنگی آنها را آموخت، و مربیانی از بین آنها برای تعلیم سواره نظام انتخاب كرد. پس از اصلاحات نظامی، هوخشتر توانست سكاها را از كشور ماد اخراج كند. در همین زمان نیز پارسها مطیع ماد گردید. هوخشتر در سال 612 با كمك بابل، نینوا را تصرف كرد و به حكومت جبار آشور پایان داد.درباره اصلاحات نظامی هوخشتر گفتیم كه، او سواره نظامی نیرومند برای ماد ایجاد كرد. اسبهای این سواره نظام چنانكه همه مورخین قدیم نوشته اند، از اسبهای مشهور نسائی تشكیل می شد. درباره محل شهر نسا یا نیسایه كه اسبهای، نیرومند و زیبا و تند رو داشت، و شهرت آن در سراسر جهان كهن پیچیده بود، تاریخ نویسان، و جغرافیدانها نظریات مختلف اظهار می دارند.جمعی مكان آن را در خراسان دانسته اند، و گمان دارند كه همان نسائی است كه پایتخت اشكانیان بوده، و در مرز كنونی ایران و تركستان قرار دارد. از نساهای دیگر نیز در فارس، كرمان، افغانستان نیز یاد شده است.اما بدون شك، نسای مركز پرورش اسب، در ماد قرار داشته و نزدیك همدان بوده است.چنانكه داریوش بزرگ در كتیبه بیستون درباره خلع بردیای غاصب چنین می نویسد: «من، با همراهی چند تن از یارانم، آن گماتای مغ را، و مردان و سران و پیروانش را كشتم، دژیست به نام سیكیه هوتی در سرزمینی به نام نیسایه (ماد) در آنجا من او را كشتم و شهریار را از او باز ستاندم و به خواست اهورامزدا شاه شدم».بعضی از پژوهندگان عقیده دارند كه نسا در لرستان واقع است، و كاسی ها اسبهای خود را در دشتهای پهناور نسا تربیت می كردند.بهرسان به نظر می رسد كه به جز نسایی كهع در نزدیكی همدان بوده، نساهایی دیگر در ایران وجود داشته، كه اتفاقاً در آنها نیز اسب پرورش می دادند. ولی اسبهای مخصوص شاهنشاهان ماد و هخامنشی از میان اسبهای نسای همدان انتخاب می شد.مورخین می نویسند، كه هنگام سلطنت هخامنشیها، در نسا 160000 اسب پرورش داده می شد. ولی هنگام هجوم اسكندر تعداد آنها به 60000 رسید. این ارقام را كلیه مورخین با كمی تغییر ذكر كرده اند. به این ترتیب وسعت این دشتها و مراتع و توجه ایرانیان را به پرورش اسب می توان درك كرد.به كمك همین اسبهای زیبا و نیرومند بود كه، جنگجویان ایرانی، در زمان هخامنشی، امپراطوری عظیمی را از سه قاره آسیا و اروپا و افریقا تشكیل دادند. در اوستا نیز مكرر به نام اسب (اسپ) و گردونه برمیخوریم. در اوستا می بینیم كه چگونه، گروهی از ایزدان بر گردونه می نشینند. از جمله گردونه مهر (ایزد فروغ و پیكار و پاسبان عهد و پیمان) را می بینیم كه «گردونه زیبا و همواره روندهاش زرین و با زینتهای گوناگون آراسته است، این گردونه را چهار اسب سفید یك رنگ جاودانی، كه از چرا خور منوی خورش یابند می كشند. سم های پیشین آنها زرین و سم های پسین آنها سیمین است. این چهار تكاور به یوغ گرانبها بسته شده.» دیگر ایزدان نیز، دارای گردونه های زرین و اسبهای تیز تك بودند. از جمله گردونه ایزد سروش، به چهار اسب سپید با سمهای زركوب بسته شده بود، كه تندتر از باران و ابر، و تیزتر از، مرغهای پران، و شتابنده تر از، تیر از كمان رها شده حركت میكرد.از قربانی كردن اسب نیز در یشتها یاد شده است.«از برای ناهید، هوشنگ پیشدادی، در بالای كوه هرا (البرز) صد اسب، و هزار گاو، و ده هزار گوسفند فدا كرد و از او درخواست كه در همه كشورها بزرگترین پادشاه گردد.»«یل كشور ایران و آراینده پادشاهی، كیخسرو، در كنار دریاچه ژرف و فراخ چیچست (ارومیه) صد اسب، و هزار گاو، ده هزار گوسفند فدا ساخت، و درخواست كه در سراسر كشورها بزرگترین شهریار شود.»در اوستا به اسب اهمیتی فراوان داده شده، و برای معالجه و خوب نگهداری اسب نیز دستوراتی ذكر گردیده، و آن را از برگزیدهترین حیوانات به شمار آورده است. در آثار عهد هخامنشی، اولین اثری كه نام اسب در آن به چشم می خورد، لوحه زرین آریارامنه (640ـ 615 ق.م.) جد داریوش بزرگ است، كه در تپه هگمتانه بدست آمده است. متن این لوح به قرار زیر است:«آریارمنه شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه پارس، پسر چیش پش شاه، نوه هخامنش، آریامنه شاه گوید: این كشور پارس كه من دارم و دارای اسبهای خوب و مردم نیك می باشد. اهورامزدا آن را به من عطا فرموده است . از مرحمت اهورامزدا من شاه این كشورم آریارمنه شاه گوید اهورامزدا مرا یاری كند.»اما جمعی از دانشمندان، در اینكه این لوح در زمان خود آریارمنه نوشته شده باشد تردید میكنند، و عقیده دارند، این لوح پس از سلطنت خشایار شاه از نظر مصالح خانوادگی ساخته شده است در كتیبه بیستون نیز چند بار از اسب و سوار نام برده شده است.در سایر سنگ نبشتههای عهد هخامنشی نیز، از جمله سنگ نبشته داریوش بزرگ در تخت جمشید، نام اسبهای خوب كشور ایران ذكر گردیده است. متن این سنگ نبشته از این قرار است:«بزرگ است اهورامزدا، او بزرگترین خدایان است، او داریوش را شاه كرد، او شاهی را به او داده است، با یاری اهورامزدا داریوش شاه گوید: این است كشور پارس كه اهورامزدا به من داده، زیبا، دارای اسبان خوب و مردان نیك است. به لطف اهورامزدا او از جهت كارهایش، داریوش از هیچ دشمن نترسد».به طور كلی، در بیشتر كتیبهها، و الواح سیمین و زرین، و حتی كتیبه های گلی عهد داریوش بزرگ، نام اسبهای عالی كشور ایران دیده می شود.در زبانهای فارسی باستان، و اوستایی، واژه اسب به صورت اسپ به كار برده می شد. از تركیب این كلمه نامهای فراوانی ساخته شده است. از آن جمله: گرشاسب (دارنده اسب)، ارجاسب (دارنده اسب با ارج)، لهراسب (تند اسب)، كشنسب (دارنده اسب نر)، تهماسب (دارنده اسب فربه)، و بسیاری نامهای دیگر. این خود مورد دیگری است، از اهمیت اسب در ایران باستان. ایران باستان همانگونه كه برای خود و خانواده خود از اهورامزدا نیكی طلب می كردند، برای اسب خود نیز نیرومندی می خواستند.چنانكه گفتیم با اهلی شدن اسب تحولات جدیدی در زندگی مادی و معنوی مردم هند و اروپایی ساكن آسیای مركزی پدید آمد. از جمله این تحولات پدید آمدن لوازم مربوط به اسب، و اسب سواری بود. از آن زمان كه آریاها سواری بر اسب را آموختند، تغییراتی در پوشاك آنها پدید آمد. پوشیدن شلوار از جمله این تغییرات بود، چه سواری لباس جدیدی را كه متناسب با آن باشد لازم داشت.دوختن شلوار كاملاً برای مردم سواركار ضروری به نظر می رسید بی شك این پوشاك جدید را باید از پدیده های تمدن اسب داری و آریایی دانست. (اولین دسته از هند اروپاییان كه در غرب، یعنی قاره اروپا شلوار پوشیدند، سلتها بودند) علاوه بر پوشاك، لوازم مربوط به خود اسب مانند: زین و برگ، و دهنه و ركاب و جز آن به تدریج پدید آمد.تاریخ پیدایش زین را نمی توان قطعاً تعیین كرد. عقاید گوناگون دانشمندان درباره پیدایش زین و برگ، و ركاب و مهمیز تا حد زیادی مبهم است. به نظر نویسنده كتاب سیر تمدن «محتملاً اسب از ابتدا حتی قبل از پیدایش چرخ، در فلات مغولستان برای كشیدن بار به كار می رفته. می توان حدس زد كه نخستین زینهایی كه ساخته شده، زینهای مخصوص حمل بار یا نوعی پالان بوده، و اولین سوارانی كه بر پشت اسب آمدند، كودكان كوچكی بوده اند كه در موقع حركت اردو، روی بسته های بار می نشستند. احتمال دارد كه زین چوبی كه با پالان باركشی چندان تفاوت فاحشی نداشت، و مهمیز نیز از اختراعات مردم این ناحیه بوده باشد. لیكن از تاریخ ظهور آن اطلاع موثقی در دست نیست، جز اینكه می توانیم بگوییم، محققاً مهمیز پس از زین چوبی روی كار آمد، و نام هر دوی آنها فقط به فاصله نسبتاً كوتاهی قبل از میلاد مسیح در اسناد تاریخی ذكر شده است.»برای شناختن چگونگی ساز و برگ اسب و تزئینات آن در دوره سلطنت مادها، علاوه بر نوشته ای مورخین، سنگ نگارهای موجود راهنمای خوبی می باشند. چنانكه گفتیم سرزمین ماد به سبب موقعیت خوبی، كه از نظر داشتن چمنزارها و مراتع داشت، مركز پرورش اسب گردیده بود. و اسبهای نسایی كه قبلاً نیز درباره آن و محل تربیت آنها گفتگو كردیم شهرتی بسزا داشت. مادها این اسبها را كه خود از نظر جثه و هیكل زیبا بودند، با تزیینات فراوانی می آراستند. استعمال دهنه طلا، و آراستن تسمه های دهنه و گردن و سر اسب با قطعات طلای نقشدار، در ماد معمول بود.گزنفون در كوروش نامه می نویسد: چون استیاك جد كوروش «با اسب به محلی عزیمت می كرد، او (كوروش) را نیز بر اسب دیگری با لجام طلا به مانند مركب خود می برد و به تفرج می پرداخت زر دوزی كردن جلهای اسب در ماد، امری عادی بود، و برای اسبها معمولاً جلهای زربفت یا قالیچه، كه هر دو غالباً نقش دار بودند به كار می بردند. در یك نقش آشوری كه یك نفر مادی اسبهایی به عنوان هدیه به دربار سارگن میبرد، تزئیناتی كه مادها برای اسبهای خود به كار می بردند به خوبی پیداست.تسمههای سر اسب با گلهای احتمالاً زرین تزیین شده، و تسمه گردن نشان می دهد كه، اسب دارای پیش سینه است كه باید از جنس قالی باشد. در این دوره از زرین و ركاب اثری دیده نمی شود، اما در نقوش مادی شلاق وجود دارد.متأسفانه اطلاعات كمی كه از دوره مادها در دست است، اجازه نمی دهد كه بتوان در این باره گفتگوی بیشتری كرد. اما از دوره هخامنشی، كه در واقع دنباله همان دوره ماد است، آثاری بیشتری در دست است، كه تا حدودی این كمبود را جبران میكند با ظهور كوروش بزرگ، كه سخن درباره رسالت بشری، و اهمیت او در تاریخ ایران و جهان، بسیار گفته شده، امپراطوری بزرگ هخامنشی بنیان گذاشته شد. سواران دلیر ایرانی، بر اسبهای تیز تك خود، ملتهای زیادی را زیر پرچم پر افتخار هخامنشی متحد ساختند.توجه شدید كوروش بزرگ به اسب سواری، از آغاز كودكی زیاد بود، گزنفون در شرح زندگی او از علاقه شدید كوروش به اسب سواری همه جا یاد می كند ـ وی می نویسد: «كوروش، مخصوصاً به اسب سواری، عشق مفرط و بی پایانی ابراز میداشت» باز او می نویسد: هنگامی كه ماندان، مادر كوروش، می خواست پس از دیدار از پدر به پارس باز گردد، استیاژ ـ به سبب علاقه زیاد به كوروش كوشید تا او را نزد خود نگاهدارد. به همین سبب به او گفت: «اگر نزد من بمانی، تمام اسبان من در اختیار تو خواهد بود، هر كدام را كه خواستی سوار شو، و چون خواستی به خانهات بروی، هر یك از اسبها را كه خواستی، با خود ببر» و نیز می نویسد: هنگامی كه كوروش عزم سفر پارس كرد، استیاژ نیز به او اجازه داد، از اصطبل شاهی اسبانی را كه میپسندد برگزیند. به این ترتیب كوروش اسب سواری را در ماد آموخت. كوروش پس از مراجعت به پارس، در انجام رسالت بشری و تاریخی خود موفق گردید. او نه تنها پارس را از زیر نفوذ ماد آزاد كرد، بلكه ماد را نیز مطیع ساخت، و با اتحاد پارس و ماد هسته مركزی امپراطوری بزرگ هخامنشی را به وجود آورد. در اینجا اگر چه منظور ذكر تاریخ نیست، اما ناگزیر برای روشن شدن ارزش اسبها در ایران باستان به خصوص در دوره هخامنشی، باید از وقایع تاریخی این عصر نیز سخن گفت. چنانكه می دانیم كوروش بزرگ پس از تسلط بر ماد، پیشرفت خود را به سوی لیدیه، كه دشمنی سرسخت برای دولت جدید ایران بود آغاز كرد ذكر حوادث مربوط به جنگ كوروش و كرزوس از آن جهت كه تجربیات این جنگ سبب تحولاتی در ارتش ایران شد، تا حدی لازم است. كوروش در اولین برخورد با سپاه لیدی موفق شد، كرزوس را مجبور به فرار و حصاری شدن در سارد سازد، و بر خلاف تصور كرزوس، به سرعت خود را به این شهر رساند و آن را به محاصره گرفت.در این زمان سواره نظام لیدی در نهایت قدرت بود، و در شجاعت هیچ ارتشی به پای آن نمی رسید. كوروش چون متوجه شد، در دشتهای وسیع مقابل شهر سارد، نمی تواند با سواره نظام نیرومندی لیدی جنگ كند، تدابیری اندیشید، و دستور داد، تا بر شترهایی كه برای حمل خواربار به كار می رفتند، سربازان پارسی نشستند و این شترها را در پیشاپیش سپاه خود قرار داد.این تدابیر بدان جهت اتخاذ شد، كه چون اسب از بوی شتر بیزار است، بدین ترتیب اسبهای سواره نظام لیدی در برابر شترها ایستادگی نمی كردند و مجبور به فرار می شدند. این حیله جنگی به زودی اثر خود را بخشید، و سواره نظام كرزوس، كه تنها امید او برای پیروزی در جنگ بود، گرفتار بی نظمی و شكست شد. (546 ق.م.) گزنفون می نویسد:«در حالی كه كوروش با تشریفات خاص، قربانیهای به خدایان تقدیم می كرد سپاه پارس پس از صرف غذا، و شستشوهای مذهبی با اسلحه و قباهای زیبا و متنوع، و زره و كلاه خود مجهز شده، بر پوزه و زانوی اسبها نیز زرهی مخصوص قرار دادند، و بر اسبهای زیندار بتن كردند. اسبان گردونه ها نیز با صفحه های فلزی در دو جناح خود مجهز شدند، به قسمی كه تمام سپاه در آهن و فولاد، و لباسهای ارغوانی رنگ می درخشید.»این توصیف گزنفون، تجهیزات سواره نظام و اسبهای ایران را تا حدی روشن می كند. در پایان این جنگ خونین بود كه، سپاه كرزوس رو به فرار نهاد. گزنفون می نویسد: كوروش تصمیم گرفت كه آنها را تعقیب كند، اما سپاه پارس سواره نظام نداشت و كوروش ناچار، داوطلبانی از مادها و هیركانیها برای این كار انتخاب كردند.وی می نویسد: «سواران مادی ارابههایی را كه پر از لوازم جنگی بو، تصاحب كردند، و آنها را وادار كردند كه بازگردند، و عده ای دیگر ارابههایی از زنان زیبا را كه، همسران و معشوقه های آسوری ها بودند تعقیب كردند و آنها را دستگیر نمودند و به اردوگاه آوردند .»كوروش از مشاهده این موفقیتها، و اینكه دید سپاه پارس نمی تواند در این تعقیب شركت كند، اندوهگین شد، و در همین هنگام بود كه به فكر افتاد، برای سپاه پارس سواره نظام تربیت كند. نوشته گزنفون نباید سبب ایجاد این فكر شود كه سواری بر اسب را كوروش به پارسیها آموخت و قبل از او پارسیها از سواری بی اطلاع بودند.زیرا وی هرگز به صراحت ننوشته كه پارسیها سواری نمی دانستند. بلكه او می نویسد: «در سرزمین پارس به علت كوهستانی بودن منطقه، سواری و تاخت و تاز با اسبان امری نادر بود».بعلاوه می دانیم كه آریاییها، قبل از ورود به ایران، با اسب سواری آشنا بودند، و پارسیها نیز نمی توانستند از اسب سواری بیاطلاع باشند.بنابراین باید گفت كه، پارسیها به سبب كوهستانی بودن محل زندگیشان، محیطی مساعد برای پرورش اسب نداشتند، و از اسب به عنوان یك وسیله سواری و جنگی استفاده نمی كردند. دلیل دیگر این مطلب آن است كه، حتی پس از ایجاد امپراطوری بزرگ هخامنشی، اسبهای مورد نیاز شاهنشاه و ارتش از سایر ایالات ایران تأمین می شد.به همین سبب كوروش بزرگ كوشید تا در پاس پرورش اسب را متداول، و پارسیان را به سواری تشویق كند و در این كار نیز موفق شد.چنانكه گفتیم گزنفون می نویسد: «كوروش از مشاهده عملیات و اقدامات مادیها و هیركانیها، در دل احساس حسرت و ناراحتی می كرد، كه چرا در این روز، دیگران نائل به اقدامات درخشان شدند، در صورتی كه خود و متابعینش باید در محلی، عبث و بیهوده بمانند » (جای تعجب است كه چرا گزنفون، كلمه «خود» را به كار برده، در حالی كه او مینویسد: كوروش در این هنگام، سواركاری ماهر، و جنگجویی بی مانند بوده است). به هر حال كوروش در این هنگام سركردگان پارسی را احضار، و مزایای داشتن سواره نظام را به آنها گوشزد كرد. چون در میان غنائمی كه از لیدیها گرفته بودند، تعداد زیادی اسب و ساز و برگ وجود داشت، به امر كوروش این اسبها را بین پارسیها تقسیم كردند.گزنفون می نویسد: «جمله پارسیها، دستور كوروش را با وجد و شعف فراوان به كار بستند، و این عادت ملكه آنان شد، و حتی امروز یك فرد پارسی آنگاه در زیبایی و اصالت ممتاز است كه، بر گرده اسب هنرنمایی كند به عبارت آخری، پارسی ممتاز پیاده راه نمیرود، و بدون اسب خویش در برابر دشمن نمی ایستد.»كوروش نقشه هوشمندانه خود را توانست پس از فتح سارد چنان به مرحله عمل درآورد، كه قبل از جنگ بابل (539 ق.م.) سواره نظام پارسی وارد میدان عمل شده بود. كوروش بزرگ با اسبهایی كه در جنگ به دست آورده بود، و یا اسبهایی كه به عنوان پیشكش به او تقدیم می كردند، سواره نظام خود را تشكیل داد. علاقه او به این كار به حدی بود كه، تنها هدیه ای كه می پذیرفت اسب و سلاح بود.گذشته از تشكیل سواره نظام، كوروش بزرگ، در ساختمان گردونه های جنگی نیز تجدید نظر كرد، و به دستور او چرخهای محكمتری برای گردونه ها ساخته شد. طول محور چرخها را نیز، زیادتر كردند، تا هنگام حركت سریع، خطر واژگون شدن آنها كم شود. محل راننده گردونه به صورت برجی ساخته شد، و گردونه ران و سرباز دیگری كه بر گردونه سوار می شد، هر دو دارای زره و خود و سایر ساز و برگ مورد نیاز بودند. بر چرخهای گردونه نیز، قطعات آهنی تیز به شكل داس برنده قرار می دادند، تا هنگام حركت گردونه دسته ای سپاه دشمن را به آسانی بشكافد.سواره نظامی كه به دستور كوروش ایجاد گردیده بود، از نظر ساز و برگ مجهز، و نیرومند و پر جلال و شكوه بود.گزنفون درباره سپاه كوروش، هنگام حمله به بابل مینویسد: «برق زره و كلاه خود سپاهیان، در دشت پهناور موج میزد،سر اسبان را كه با زین و برگ و یراق پاكیزه مجهز بودند، با منگولههایی از پشم ارغوانی زینت داده بودند. بر گرده اسبان ارابهها زره محكمی معلق بود، در صورتی كه سر و سینه اسبان سواره را با زره پوشانده بودند.»آنچه گزنفون در شرح تاج گذاری كوروش در بابل می نویسد، علاوه بر اینكه روش انسانی و هوشیارانه او را در كار اداره متصرفاتش نشان می دهد، حاوی اطلاعاتی راجع به اسب در دوره هخامنشی نیز می باشد.او در شرح مفصلی درباره عظمت، و شكوه این مراسم می نویسد: «در دو طرف خط سیر شاهنشاه، ابتدا سربازان پیاده ایستاده بودند، و فراشها مأمور حفظ نظم بودند و به كسی اجازه نمی دادند از صف سربازان عبور كنند. تعداد سربازان پیاده در دو سو، چهار هزار نیزه دار، و پس از آن هزار سرباز دیگر قرار داشتند. كلیه افراد سواره نظام در دو طرف از اسب پیاده شده، و به احترام شاهنشاه دستها را زیر شنل خود مخفی كرده بودند. سواره نظام پارس در طرف راست، و سایر متحدین در طرف چپ راه قرار داشتند.هنگامی كه درهای كاخ گشوده شد، مردم با كمال تعجب گاوهایی در كمال زیبایی مشاهده كردند. این گاوها چهار به چهار ظاهر شدند، و آنها را برای تقدیم به مردوك (خدای بزرگ بابل) و بعضی دیگر از خدایانی كه روحانیون تعیین كرده بودند، برگزیده بودند. پس از گاوها كه به طور با شكوهی تزیین شده بود، اسبهای مقدس، كه به افتخار خورشید قربانی می شدند در حركت بودند. پس از اسبها، گردونهای كه اسبهای سفید آن را می كشیدند، و مخصوص بعل مردوك بودند دیده می شد، و پس از آن گردونه خورشید، كه جنبنده ای حق نداشت در آن قرار گیرد، با اسبهای سفید در حركت بود».گزنفون سپس چگونگی حركت موكب كوروش را شرح می دهد: «پس از آن دویست اسب كه برای كوروش تربیت شده بودند با افسارهایی از طلا، و روپوشی از تسمه های طویل، با دست پیش برده می شدند».به این ترتیب كوكبه با شكوه كوروش به مزارع مقدس، كه باید در آنجا قربانی انجام گیرد رسید. گاوها را برای مردوك، و اسبها را برای خورشید قربانی كردند. در این مكان بود كه ، یك مسابقه اسب دوانی ترتیب دادند. و در آن یك جوان سكایی به اندازه نصف میدان سایرین را عقب گذاشت. كوروش بزرگ از او پرسید: «آیا حاضری اسب خود را با سلطنتی عوض كنی؟» او پاسخ داد كه «اسب خود را با سلطنتی عوض نمی كند» پس از این مسابقه، به امر كوروش مسابقه گردونه رانی ترتیب داده شد. توجه كوروش نسبت به اسب سواری بیشتر از اینجا پیداست كه او به افراد مورد علاقه خود، مخصوصاً اسبهای زیبا و اصیل، با لگام طلا به عنوان پاداش میداد، این هدیه گرانبها نشانه علاقه او به اسب و پرورش اسب بود.این ترتیب حركت كوكبی شاهنشاه، تا آخر دوره هخامنشی برقرار بود. چنانكه هرودت در شرح حركت خشایارشاه از سارد به یونان می نویسد:در پیشاپیش لشگر مالهای بنه، لوازم قشون را می بردند و در دنبال آنها لشگری كه از همه گونه ملل تركیب یافته و با هم مخلوط بودند حركت می كردند. وقتی كه بیش از نصف قشون گذشت، فاصله ای پیدا شد و دبدبه شاهی نمودار گردید. در جلوی شاه سواره نظامی ممتاز كه از تمام پارس جمع آوری شده بود و از عقب آن هزار سوار مسلح به نیزه، كه نیز از پارسیها انتخاب شده بودند، و نیزهای خود را پایین داشتند می آمدند. بعد ده اسب مقدس نیسایه، یا یراق های ممتاز. اینها را اسب نیسایه گویند از این جهت كه، در ماد جلگه ای هست معروف به نیسایه، و در آنجا اسبهای ممتاز تربیت می كنند. پس از اسبها، گردونه های مقدس (زوس) كه آن را به هشت اسب سفید بسته بودند، حركت می كرد. زمام این اسبها را شخصی به دست گرفته از عقب آنها راه می پیمود. چه كسی نمی تواند در ارابه بنشیند . بعد از عرابه (زوس) ارابه خود خشایارشاه كه به اسبهای نیسایه بسته بود می آمد. پهلوی او شخصی كه جلو اسبها را داشت پیاده می رفت» هرودت می نویسد: خشایارشاه هنگام لشگر كشی به یونان چون شنیده بود كه اسبهای تسالی در یونان معروفند، این مسابقه اسب دوانی بین اسبهای یونانی و ایرانی ترتیب داد، كه برنده این مسابقه اسبهای پارسی شدند.دیگر از كارهای مهم كوروش بزرگ كه اسب رل مهمی در آن داشت ایجاد چاپارخانه است. كوروش دستور داد كه در راههای امپراطوری هخامنشی، به فاصله ای كه یك اسب قادر باشد به سرعت طی كند، چاپارخانههائی بنا كنند ، و اسبهای یدكی در آن حاضر نگاهدارند. پیك های حامل فرامین سلطنتی، بدون توقف، در فاصلههائی معین ، اسب خود را با اسبهای تازه نفس عوض می كردند. به این ترتیب اوامر شاه با سرعت زیاد و حیرت آور به ایالات تابعه اعلام میشد، و اخبار به سرعت به مركز كشور می رسید.ایجاد سواره نظام، و تشویق سواری در دوره كوروش بزرگ سبب تغییراتی در لباس پارسیها شد و لباس مادی كه برای سواری مناسب تر بود، مورد استفاده سواركاران و بزرگان پارس قرار گرفت. چنانكه گفتیم، سواركاری، و پرورش اسب در ایران باستان اهمیت زیادی داشت. كلیه مورخین بزرگ معاصر با هخامنشیان درباره اهمیتی كه ایرانیان به سواری می دادند، مطالبی نوشته اند. هردوت می نویسد: «آنها (پارسیها) اطفال خود را از سن پنج سالگی تا سن بیست سالگی، فقط سه چیز می آموختند، و آن سه چیز عبارت است از : اسب سواری، تیر اندازی، و حقیقت گوئی». به سبب همین روش آموزش، پارسی ها در سوار كاری آنچنان مهارت می یافتند كه ، در حال حركت چهار نعل با اسب، می توانستند پیاده یا سوار شوند(سوار خوبی) و یا تیر اندازی، و زوبین پرانی كنند. قیقاج زدن بر اسب بین ایرانیان معمول بود، كه بایستی ایرانیان آن را از سكاها آموخته باشند.گزنفون درباره طرز آموختن این روش می نویسد: «برای این بازی یك یا چند دكل به ارتفاع پانزده پا، در خط سیر سوار نصب می نمایند و بالای آن پیالههایی برنگهای گوناگون قرار می دادند. سوار تیر و كمان یدست بسوی دكل می تازد، و همینكه از دكل تجاوز نمود از راست یا چپ به عقب برگشته، در همان حین تاخت، تیر را به طرف پیاله میاندازد. این ورزش در تمام شهرهای ایران رواج دارد، و حتی سلاطین در آن شركت میكنند. شكار و چوگان بازی، كه در دوره هخامنشی بسیار متداول و مورد علاقه بود، نیز نیاز فراوان به مهارت و چابك سواری داشت. سواری هنری بود كه پارسیان به آن افتخار می كردند این افتخار تنها برای سران و جوانان و نجیب زادگان نبود بلكه پادشاهی بزرگ چون داریوش در سنگ نبشته نقش رستم به اینكه سوار كاری ماهری است افتخار میكند داریوش بزرگ در سنگ نبشته نقش رستم چنین می گوید:«خدای بزرگی است اهورامزدا، كه خوبیهایی كه دیده میشود آفریده، كه شادی برای مردم آفریده … من هم با دست و هم با پا تربیت شدهام، گاه سواری، سوار كار خوبی هستم، و گاه تیراندازی، تیر انداز ماهری هستم، هم سوار و هم پیاده و گاه نیزه داری نیزه دار خوبی هستم، هم پیاده و هم سواره». باین ترتیب اهمیت سواری و سوار كاری در دوره هخامنشی روشن است. به بركت همین توجه بود كه، جنگاوران پارسی توانستند امپراطوری هخامنشی را، از «سگستان آن طرف سغد گرفته، تا كوشا (حبشه) و از هند گرفته تا سارد» زیر پرچم پر افتخار هخامنشی متحد سازند.بجز نسا كه درباره آن سخن گفتیم، مراكزی دیگر برای پرورش اسب در دوره هخامنشی وجود داشت. بابل یكی دیگر از این مراكز بود هردوت می نویسد: «ساتراب بابل در اصطبل خصوصی خود، غیر از اسبهای جنگی تعداد هشتصد اسب ، برای جفت گیری با مادیان داشت، و تعداد مادیانها شانزده هزار بود». ارمنستان نیز یكی دیگر از مراكز تربیت اسب بود، و همه ساله به هنگام جشن مهرگان، ارمنستان بیست هزار كره اسب، به عنوان هدیه به شاهنشاه تقدیم می كرد. بعضی از ایالات دیگر نیز خراج سالیانه خود را به صورت اسب می پرداختند. قربانی كردن اسب كه به نظر می رسد یك سنت آریایی باشد، بین همه اقوام هند و اروپائی معمول بود در هند و ارمنستان اسب قربانی می شد. در یشتها نیز دیدیم كه چگونه شاهان كیانی، برای ناهید اسب قربانی می كردند. قربانی كردن اسب بنا به گفته مورخین، در زمان هخامنشیان نیز متداول بوده.